داستان کوتاه - اصالت

داستان کوتاه - اصالت

    در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گذراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای میگذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستش را تکان میداد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند، ماشین را نگه داشتیم، چوپان به ما رسید ونفس نفس زنان و با لهجه ای ...
زندگی زیبا - آرامش

زندگی زیبا - آرامش

    اهل آرامش که شدی شاد کردن ديگران ، بيشتر از شاد بودن خودت به دلت می چسبد ... و از اين کار حال خوشی پيدا می‌ کنی از درون به خود می‌ بالی ارزشمندتر از هميشه‌ ات می‌ شوی به اين نقطه که برسی آرامش وجودت را فرا می‌ گيرد، آرامشگر می‌ شوی ... نه به راحتی می‌ رنجی و نه به آسانی می‌ رنجانی   ...